آیا مهریه سنگین حقوق زنان را تامین می کند
سر سفره عقد که می نشینی تمام هوش و حواست به ژستی است که جلوی دوربین می گیری. عاقد اما کار خودش را می کند. شروط ضمن عقد را می خواند و نصیحت می کند. نصیحتهایی که غالبا هم محتوای با مدارا طی کردن زندگی زناشویی را در خود دارد. تو شرطی نگذاشته ای اما شکل کلی عقدنامه یکسری شروط را برای همه تعیین کرده است. تو گوش نمی دهی اما مادر و پدرت خوب می شنوند و خیالشان از بابت این موضوعات راحت می شود: “در صورت عدم توانایی هریک از زوجات در فرزندآوری دیگری می تواند از او جدا شود.” “در صورت جنون هریک از طرفین به تقاضای طرف سالم حکم طلاق صادر می گردد.” “در صورت مفقودالاثر شدن زوج یا زوجه، پس از شش ماه جدایی بلامانع است.” در صورت محکومیت قضایی، در صورت مبتلا بودن به بیماریهای مقاربتی و مسری و… این مطالب خیلی بدیهی به نظر می رسند.
شادی هم بر سر سفره تمام هوش و حواسش به نگاهی بود که دیگران به خوشبختی اش داشتند؛ به اینکه همه از ازدواجش با چنین کسی متحیرند. ثروت، تحصیلات بالا، خانواده متشخص و ظاهر آراسته .همسرش هیچ جای شکی باقی نمی گذاشت. خودش به همه گفته بود که این اتفاق بهترین اتفاق زندگی اش است، حالا هم برسر سفره نشسته بود تا برای همه زندگی اش با او پیوند ببندد. عاقد شروط معمول ضمن عقد را خواند و با 500 سکه مهریه خطبه عقد را جاری ساخت. تنها دو ماه از زندگی زناشویی آنها گذشته بود که کم کم همسرش خانه نشین شد. بعد از گذشت یک ماه دیگر شادی پیوسته غصه می خورد و درد و دل می کرد؛ اما اطرافیان او را دعوت به صبر می کردند. او هم می اندیشید که شاید دیگران راست می گویند. شاید چون اول زندگی است شوهرش دوست دارد پیش او باشد. شاید نگرانیهایش بی مورد است و او حتما با این قدرت مالی فکر همه جایش را کرده و کاروبار حسابی راه انداخته که نیازی به حضورش ندارد. اما شش ماه از عروسی شان گذشت و علائم افسردگی همسرش نمایان گشت. شادی غمگین و مستاصل بود. در طی چند ماه افسردگی به اسکیزوفرنی تبدیل و مرد آرام و با شخصیت زندگی او به دیوانه ای تمام عیار مبدل شد. دیوانه ای که دیوانه وار می زد و می ریخت و می شکست. پزشکها بیماری او را یک نوع ضایعه مغزی می دانستند که درمان قطعی ندارد.
بیماریی که داروهایش عمر را به مقدار قابل ملاحظه ای کم می کند و تا آخر عمر هیچوقت نباید قطع شود. شادی که هرگز این روزها را پیش بینی نمی کرد، همسرش را روی تخت شوک الکتریکی تماشا می کرد. شوکی که قرار بود حافظه کوتاه مدت او را پاک کند تا بلاهایی را که بر سر همسرش آورده به یاد نیاورد و دوباره دچار حمله عصبی نشود.
شادی تصمیم گرفت طلاق بگیرد اما حیرت آور آن بود که اثبات بیماری شوهرش از گرفتن حکم عدم تمکین او سختتر بود. زوج حاضر به طلاق نبود و از آن جایی که بیماری اش مانند نقص عضو معلوم و مبرهن نبود و نیاز به تایید پزشکی قانونی داشت پرونده پیچیده شد. شادی مهریه اش را گرفت و آخرین حربه اش را هم از دست داد و چون خانه اش را ترک کرده بود، شوهرش توانست علیه اش حکم عدم تمکین بگیرد.
پدر شادی می گوید حاضرم هرکاری بکنم تا طلاق شادی را بگیرم و نگذارم جوانی اش به پای این پسر تلف شود. اما وکیل شادی این پروسه را طولانی می داند و می گوید فکر می کنم حداقل دو-سه سال طول بکشد که بتوانیم بیمار بودن زوج را به دادگاه ثابت کنیم. شادی زندگی خود را تباه شده می داند و اکنون هر روز به امید یک خبر خوب راه دادگاه را پیش می گیرد.
در قوانین ایران برای زنان حق طلاق پیش بینی نشده است، ولی زنان می توانند موقع عقد وکالت بلاعزلی از شوهر خود بگیرند که بر طبق آن حق طلاق، حق انتخاب محل زندگی، حق ادامه تحصیل و اشتغال، حق حضانت فرزند و سهم مساوی از دارایی های بعد از عقد و … را کسب کنند. به طور معمول اخذ این وکالت نامه از سوی دختران ایرانی موقع ازدواج با مشکلات عرفی مواجه است و گویی از سوی جامعه مخصوصا خانواده همسر پسندیده و مقبول نیست. از طرف دیگر خانواده های ایرانی تعیین مهریه بالا و همین شروط ضمن عقد نوشته شده در عقدنامه ها را سند تضمین حق وحقوق دختران خود می دانند؛ بی خبر از آنکه مهریه در اکثر موارد دردی را دوا نمی کند و معمولا در آخر کار زوج به شرط بخشیدن مهریه حاضر به طلاق می شود. در صورتی هم که مهریه از سوی زوج پرداخت شود دیگر زوجه دارای هیچ هربه ای برای امتناع از زندگی با او نیست. در مورد شروط ضمن عقد هم که اثبات هرکدام از آن موارد الزامی است و بدیهی است که اثبات این موارد هم مستلزم گذراندن مراحل فراوان و زمان طولانی است. حال این سئوال مطرح است که واقعا مهریه حقوق اجتماعی زن ایرانی را تامین می کند؟ حقوق اجتماعی که ابتدایی ترینش تصمیم گیری برای داشتن و ادامه دادن یک زندگی مشترک است.


January 5th, 2009 at 9:00 pm
گوگوش نازنین ، تو خودت قربانی و درد کشیده چند ازدواج ناموفق و طلاقهای پی دی پی هستی . طبیعی است که این درد و معضل اجتماعی را بهتر از خیلی افراد درک کنی. چاره این مشکل به نظر من فقط آگاهی دادن است. فقط باید به جوانان آگاهی داد و به آنها آموخت که تنها برای اینکه بزرگترین آرزوی پدر و مادرشان را برآورده کنند بر سر سفره عقد ننشینند. دخترها و پسر ها باید بدانند که با به دست کردن حلقه، زندگی یک فرد دیگر را به زندگی خودشان پیوند میزنند و تا پایان عمر در قبال او مسئولند
بشنو همسفر من…از این قصه تلخ، راه دشوار…..
January 5th, 2009 at 10:31 pm
متاسفانه هیچ چیز در ایران ، ضامن خوشبختی زن نیست ،
سکوت سکوت سکوت در پایان نابودی
امثال شادی بسیارند ، باید گفت شادی سرپناهی برای بازگشت و زندگی دوباره دارد
اما آنان که هیچ کس و هیچ چیز ندارد !!! تا پایان مجبورند ادامه دهند ، توهین ، تحقیر
چرا که راهی برای فرار ندارند راحت تر است بگویم سرپناهی ندارد
اینهاست که مرا آتش میزند آن سوترک خواهرانم
زیر مشت و لگد ، لب فریادشان را میبندند چرا که چاره ای ندارند
صدای زنان درد کشیده را باز هم تو آواز میکنی
من زن ایرانی
اهل خود ویرانی
آینه ی دق کرده
بس که هق هق کرده
مثل یک کوه یخ
میچکم در مطبخ
از سپاه تسلیم
روز و شب بی تقویم
January 5th, 2009 at 10:49 pm
che khob o aliy ke dar morede zanan va dokhtarane emroze iran matlabi mikhonam..
va inke googoosh nazanin hamishe teye in salha gfte bod ke delsh mikhad hoghogh o arzeshi be zane irani bede..
omidvaram dar in rahe jadid movafagh o piroz bashi nazanin
va mesle hamishe paydar
tx
Alireza.HPF
January 6th, 2009 at 1:23 am
مشکلات زنان و دختران ایران زمین با بالا و یا پائین بودن مهریه حل نخواهد شد
مشکل اساسی قوانین ماست که ارزش واقعی یک زن رو در نظر نگرفته و تمامی حقوق را برای شوهر
قرار داده . آیا زمان آن نرسیده که کمی قوانین رو تغییر بدیم و دست از این خرافات
هزار ساله بکشیم و همانند انسانهای متمدن حقوقی مساوی برای زن و مرد داشته باشیم ؟
آیا این خواسته زیادیست؟
January 6th, 2009 at 3:10 am
باسلام به گوگوش عزیزم
ایکاش بجای مهریه قانون برابری زن ومرد اجرا میشد
ایکاش بجای مهریه عشق ومحبت جایگزین آن می گردید
در گذشته که مهریه به اینصورت وجود نداشت کانون خانواده خیلی گرم تر و مستحکم تر از حال بود
متاسفانه بسیار از دختران فقط بخاطر گرفتن مهریه تن به ازدواج میدهند
و چه بسیار از پسران جوان که قصد تشکیل خانواده داشه اند قربانی مهریه گشته و در زندانها بسر میبرند
به عقیده من قوانین ازدواج بطور کل باید تعغیر پیدا کند طوری که احساس امینیت برای هر دو وجود داشته باشد و حقوق هر دو بطور مساوی رعایت گردد
آن زمان دیگر شاهد دخترانی که به سرنوشت شادی دچار میشوند یا پسرانی که به جرم توان مالی نداشتن پرداخت مهریه در زندانها بسر میبرند رانبودیم
بسیار پسران که از هرنظرشایسته میباشد و می توانند شوهران خوبی شوند ولی از ترس مهریه تن به ازدواج نمی دهند
مهریه نه تنها مشگل گشا نیست بلکه خود مشکلات فراوانی را بوجود آورده است
هم برای آقایان و هم برای خانمها
January 6th, 2009 at 4:03 am
من یک مادرم
پسرم با عشق ازدواج کرد ولی بعد از دوماه از ازدواج عروسم مهریه اش را به اجرا گذاشت
واتومبیل پسرم را که با زحمت فراوان خریداری نموده بود توقیف نمود و برای مابقی آن هم پسرم را به زندان انداخت
این چیزها در ایران اتفاق می افتاد من خودم قبل از اینکه مادر باشم یک زن هستم
ولی متاسفانه خیلی از زنان از همان حقی هم که قانون برایشان قائل شده به بدترین شکل از آن استفاده می کنند
این نیست که فقط در ایران حقوق زن رعایت نمیشود پسران خیلی وضعییت بد تر از آنان را دارا می باشند
در ایران باید در همه زمینه ها فرهنگ سازی شود
January 6th, 2009 at 4:45 am
چقدر لذت بخش است که بیایی و ببینی که یک خواننده متعهد دیگر هم به خانواده هنرمندان متعهد اضافه شده است. از یک طرف داریوش عزیز که به جنگ بیماری اعتیاد و به یاری قربانیان آن میرود. از سوی دیگر بانو گوگوش که از رنج و ستمی که بر زنان میرود سخن می گوید. در جمع هنرمندانی که بجز ارائه هنرشان دغدغه دیگری ندارند حضور هنرمندانی چون داریوش و گوگوش مایه مباهات است. خانم گوگوش، اینجا وبلاگ شخصی شماست و شما میتوانید هرطور که دوست دارید در آن بنویسید و از هرچه که میخواهید بنویسید، کسی نمیتواند به شما خرده بگیرد. اما چقدر باعث شادی است که در کنار نوشتن اخبار مربوط به خودتان، عکسهایتان و ترانه های زیبایتان، از دغدغه های اجتماعی و سیاسی نیز مینویسید. این نشان دهنده هوشیاری شماست و اینکه شما مانند همیشه متفاوت میبینید و متفاوت عمل می کنید.
January 6th, 2009 at 5:36 am
فرهنگ در ایران عوض شده بهتر است بگویم دچار بی فرهنگی شدیم
با مهریه مخالم مهریه باعث شده که زنان زندگی را جدی نگیرند با کوچک ترین اختلاف مهریه را به سر شوهر می کوبند و شو هران را وادار میکنند که آنها هم به دنبال راه کارهای دیگری باشند و زندگی تبدیل به میدان جنگ میشود
بیشتر دختران و پسران امروزی دیگر حتی مثل پدر مادران خود هم نیستند خیلی بی مسئولیت و خود خواه ومادی گشتند که بیشتر تقصیر آن بر می گردد به حکومت کنونی
باید قوانین تعغیر کند وقبل از آن باید به دختران وپسران آموزش داد واین آموزش باید ازز مان کودکی و دبستان به آنها داده شود
احترام وعاطفه در نزد جوانان بسیار کم رنگ شده بخصوص در نزد دختران که زن همیشه سمبل عشق وعاطفه بوده
یک عمه دارم که حرف جالبی می زنه می گوید عجب سرنوشتی داشتیم ما
اون زمان که عروس از مادر شوهر می ترسید من عروس بودم حالا هم که مادر شوهر از عروس می ترسد من مادر شووهر شدم
January 6th, 2009 at 7:53 am
زنان به سان شیشه اند با هر شکستن تیز و برنده تر میشوند
گفته بودی می روی
می روی تا خواسته ات را، این کمترین آرزویت را، فریاد بزنی
می روی تا بغض فروخورده سالیانت را باز هم در گلو بشکنی
گفته بودم خسته ام
از خواستن
از فریاد
از بغض
از آرزوها خسته ام
رفتی و از دیروز چشم به راهت نشسته ام
اکنون اما
از انتظار خسته ام
می آیم
از پی ات
می آیم …
January 6th, 2009 at 9:48 am
با سلام خذمت گوگوش عزیز
این جمله زیاد به گوش میخوره : مهریه اش سنگین باشه اما کی تا حالا گرفته !!!؟؟؟ و این واقعیته
البته بطور کلی گفتم / چند سا ل پیش در مراسم عقد زوجی مطابق سا ل تولد دختر سکه تعین شد
( متا سفا نه از روی چشم و هم چشمی )
چند سال بعدهم که تصمیم به طلاق میگیرند پسر میگوید : مهریه رو ندارم بدم کاری هم نمیتونی بکنی !!! ه
ثابت شده مهریه تحت هر شرایط و میزانی هرگز تامین کننده خقوق زنان نبوده
بخصوص در مملکت عزیز ما ایران که بطور وخشتنا ک حقوق زنان پایما ل میشود
January 6th, 2009 at 10:11 am
گوگوش عزیزم
حالا که صحبت مهریه شد خالی از لطف نیست برای دوستان جوان و نوحوان عاشق تو
از گذشته تعریف کنم : بدونند وقتی در روزهای خوش که همه دور هم بودیم تو ایران
گوگوش عزیزشون مهریه چندین دختر دم بخت رو که میخواستند عروس بشوند را
به عهده گرفت / و خبرنگارانی که همیشه به دنبال گوگوش در کمین بودند برای عکس ومطلب
یکی از این دفعات رو موفق شده بودند عکسی بگیرند از گوگوش و یکی از دختران دم بخت اصفهانی
در شهر اصفهان / حتما بچه های خوب گوگوش لاو این عکس رو دارند
یک عکس کوچک ولی ما ما نی از گوگوش خوشگل و عروس خانم چادر نماز به سر
در مجله اطلا عات هفتگی
قربونت برم چقدر مهربونی
January 6th, 2009 at 11:04 am
وقتی اسم گوگوش میاد حواسم پرت میشه !!! در کا منت قبلی
منظورم هزینه جهیزیه عروس بود که به اشتباه گفتم مهریه
با پوزش از نازنین و یارانش
January 6th, 2009 at 11:12 am
والا بخدا وضع خانمها بهتر از ماست روزی صد بار بخدا می گویم
چرا منو زن نیافریدی از صبح تا شب باید کار کنیم خرج خونه و کرایه خونه هزار بدبختی دیگر
خانمها توخونه نشستند یک کار خونه دارن اونم پدر مارودر میارن از بس غر میزنند شب خسته
ومرده میایم خونه با هزار منت یک چای جلومون میذارن تازه اگر هم شاغل باشند اصلا وظیفه ای
ندارن که پول خود را خرج خونه بکنند اگر هم بکارشون ایراد بگیریم که نرو سرکار تو که کارت بدرد
زندگی نمی خوره آسیب هم میزنه تهدید می کنند که فردا میرم مهریه ام را میزارم اجرا
باور کنید وضعیت آقایان خیلی بد تر از خانمهاست
اگر آقایان زور گو هستند و خانمها مظلوم پس چرا شوهر ها زود تر از زنها سکته می کنند و میمیرند؟
بیچاره آقایان ………………………………..د
January 6th, 2009 at 2:14 pm
سلام
مهریه بالا اصلا دلیلی برای دوست داشتن زیاد و یا پایداری و دوام زندگی نیست.
اگر واقعا دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن این چیزا مهم نیست.
البته البته زنان باید در تمامی جوامع به جای مهریه توسط قوانین موضوعه محکم حمایت شوند.
January 6th, 2009 at 3:18 pm
Motasfaneh Dolat mykhahad maliat ham bar mhryeh bebandad.
Yany khaqnomy kh mehryash ra mygyrad bayad be dolat malyat bepardazad.
In dygar vagan maskhareh ast.
va ama mhryeh brayeh azdvaj be nazareh man az maghameh zan mykahad. zyra zan kh kala nyst ta kharyd va frosh shavd.
Hamantor kh dostan goftand. ghavanyn bayad avaz shavad. va in
Amkan pazyr myst. magar ba Pyvastan be Campaineh “Yek mlyon Amza ”
va amzaeh in Pettition. Man motmen hastam kh dostan dar mordeh in Compain atlae darand.Agar atlate byshtry mykhahid be sity be hamin name bravid.
Ama khahash mykonam agar kasy an ra azma nakardeh be on site brvad va an ra amza konad.
Khoshhalm kh dar in site mabahseh zananeh mtrah myshavad.
yany az Googoosh azizeman hamin antzar ra ham byad dasht.
January 6th, 2009 at 7:12 pm
درود بر دخت فرهیخته ایران . نازنین در ایران علاوه بر اینکه برخی قوانین ، نیازمند تغییر و اصلاح هستند. ، فرهنگ سازی و اصلاح در طرز تفکر و باورهای مردم بخصوص دختران و پسران جوان که در آغاز راه زندگی هستند ، واجب و ضروری به نظر می آید . اینکه که مرد جوان نگاه و توقع صحیحی از همسرش و زندگی زناشویی داشته باشد و یک خانم جوان هم به شوهرش به عنوان شریک و همراه نگاه کند . نه بعنوان فردی که فقط از وی توقع برطرف کردن نیازهای مادی اش را دارد . ادامه این وضع یعنی مهریه های بالا و در نهایت به زندان افتادن مردان بخاطر ناتوانی در پرداخت مهریه _مساله ای که امروزه بسیار شایع است_ نمی تواند راه حل مناسبی برای تامین امنیت زندگی مشترک باشد که هیچ ، بلکه مانع از شروع یک ازدواج هم میباشد . بامید روزی که ازدواج ها فقط با تکیه بر انسانیت و شناخت صحیح طرفین از یکدیگر ، و بدون قید و بندهای غیرضروری صورت گیرد . و با آرزوی خوشبختی برای تمام ملت ایران
با سپاس فراوان از گوگوش نازنین که به مسایل فرهنگی و اجتماعی توجه دارند . همیشه بی نظیری .
پاینده و سربلند باشی .
January 6th, 2009 at 9:14 pm
یک دختر قربانی بنام آمنه بهرامی
اعترافات پسر اسيدپاش در برابر دختر قرباني
چشمان آمنه، چهار سال است آفتاب را نديده. چشمان آمنه چهار سال است صورت مهربان مادر را نديده، چشمان آمنه چهار سال است در تاريكي مطلق فقط سياه بختي اين دختر جوان را برايش به تصوير كشيده است. آمنه هنوز نمي داند چرا عشقي كه مي گويند نوازشگر است و مهربان است اسيدي شد و به صورتش پاشيد و او را براي هميشه در تاريكي فرو برد. چشمان آمنه ديروز اشك هاي مادر را نديد. چشمان آمنه ديروز نور فلاش عكاساني را كه اشك ريزان او را دوره كرده و سوژه خود قرار داده بودند، نديد. چشمان آمنه حتي نتوانست چهره پسري را كه بينايي اش را از او گرفته ببيند. چهار سال از آن روز سرد و سياه در پارك رسالت گذشته و از آن صورت مهربان و چشمان اميدوار به آينده براي آمنه، دو سوراخ باقي مانده سوراخ هايي كه قطره قطره اشك هاي آمنه را روي صورت پرزخمش مي ريزد تا ذره يي از غم درونش را براي حاضران در دادگاه به نمايش بگذارد. «قصاصش كنيد تا ذره يي از زجر من و خانواده ام را درك كند.» اين اوليه جمله يي بود كه آمنه ديروز در جلسه محاكمه و در برابر هيات قضات به زبان آورد.
كيفرخواست
در ابتداي جلسه محاكمه پسر جواني كه به صورت آمنه اسيد پاشيده بود، ابتدا محمد شادابي در جايگاه قرار گرفت تا به عنوان نماينده دادستان عليه جوان اسيدپاش اقامه دعوا كند و جزئيات حادثه يي را كه به كور شدن آمنه منجر شده است، توضيح دهد. نماينده دادستان گفت؛ مجيد جوان 27 ساله يي كه در دادگاه حاضر شده و اين طور با چشمان بازش به هيات قضات و حاضران خيره مي نگرد و صورت پر از زخم آمنه را كه حتي براي راه رفتن بايد از مادرش كمك بگيرد تماشا مي كند، متهم است 12 آبان سال 83 به صورت آمنه بهرامي كه مهندس الكترونيك است، اسيد پاشيده و علاوه بر كور كردن دو چشم اين دختر جوان به صورت او به شدت آسيب رسانده و زخم هاي متعددي را روي آن ايجاد كرده است. وي در حالي كه اسيد همراه داشت شش ساعت به كمين آمنه نشست و سرانجام ساعت دو بعد از ظهر روز حادثه در پاركي نزديك پل سيدخندان اسيد را روي آمنه پاشيد و متواري شد. پس از چند روز پليس موفق به شناسايي مجيد شد و وي به اسيدپاشي اعتراف كرد.
محمد شادابي ادامه داد؛ من به عنوان نماينده دادستان و با توجه به تقاضاي آمنه بهرامي شاكي پرونده مبني بر قصاص دو چشم متهم تقاضاي صدور حكم قصاص دو چشم متهم را دارم.
آمنه در جايگاه
در ادامه آمنه بهرامي دختر نابينا با كمك مادرش پشت تريبون قرار گرفت تا گوشه يي از مصيبت هايي را كه در چهار سال گذشته تحمل كرده است براي دادگاه بازگو كند. آمنه گفت؛ بارها گفته ام و باز هم مي گويم تقاضاي قصاص متهم را دارم. البته فقط چشمانش را از او بگيريد. چون من نمي توانم مثل او رفتار كنم و به صورتش اسيد بپاشم اين عمل خيلي وحشيانه است. فقط بينايي اش را بگيريد تا چشمانش مثل چشمان من شود. البته من به خاطر خودم تقاضاي قصاص ندارم. اين خواسته جامعه است. مجيد بايد مجازات شود تا اين گونه افراد بدانند حق ندارند به صورت دختري اسيد بپاشند.
قاضي؛ فكر مي كنيد انگيزه متهم از اينكه به صورت شما اسيد پاشيد چه بود؟
آمنه؛ مجيد جوان خودخواه و طردشده از جامعه است و نمي تواند تحمل كند كسي خلاف ميل و خواسته اش رفتار كند.
قاضي؛ شما با متهم قبل از اين حادثه رابطه يي داشتيد؟
آمنه؛من رابطه يي با او نداشتم چند بار مادرش با خانه ما تماس گرفت و از من خواستگاري كرد، من هم چون مجيد را نمي شناختم جواب منفي دادم. چون سر اين مساله حساس شده بودم و مادر مجيد مرتب به خانه ما زنگ مي زد، يك روز از دوستم پرسيدم دانشجويي به نام مجيد در دانشگاه داريم. دوستم گفت؛ مجيد همان پسري است كه يك بار در كارگاه برايت مزاحمت ايجاد كرد. من در دانشگاه رابطه يي دوستانه با دختران و پسراني كه همكلاسي ام بودند داشتم.ما مثل خواهر و برادر بوديم. اما آن روز در كارگاه، مجيد كه ورودي سال پايين تر بود، كنارم نشست و برايم ايجاد مزاحمت كرد. من صندلي ام را كنار كشيدم اما مجيد به اذيت هايش ادامه داد. مي خواستم موضوع را به استاد بگويم كه يكي از همكلاسي هايم گفت جايت را عوض كن تا ماجرا تمام شود. من و مجيد آن روز با هم جر و بحث كرديم و من هيچ وقت با او صحبت نكردم. نسبت به مجيد هميشه احساس بدي داشتم. بعد از آن بود كه ديگر مطمئن شدم نمي خواهم با او ازدواج كنم. مجيد پس از آن با محل كارم تماس مي گرفت و با صحبت هايش مرا تهديد مي كرد. مي گفت تو نمي تواني جواب منفي به من بدهي و بايد با من ازدواج كني. تو نمي تواني زندگي مرا خراب كني، من آينده ام را با تو ساخته ام. البته اوايل مي گفت خودش را مي كشد. من هم به او جواب مي دادم هر كاري دوست دارد انجام بدهد. مردي كه با پاسخ منفي به خودكشي فكر كند به درد زندگي نمي خورد.
مجيد به مزاحمت هايش ادامه مي داد. او مرتب مقابل محل كارم مي آمد و هر بار كه از محل كارم خارج مي شدم تعقيبم مي كرد. دو روز قبل از حادثه مجيد را مقابل در شركت ديدم، جلو رفتم و به او گفتم من ازدواج كردم و همسرم را دوست دارم، بهتر است دست از سرم برداري. اگر يك بار ديگر مزاحم من شوي با شوهرم به سراغت مي آيم.
مجيد جواب داد طلاق بگير و با من ازدواج كن. قبول نكردم و گفتم بهتر است مرا از فكرت بيرون كني. بعد از اينكه از مجيد جدا شدم به كلانتري رفتم و گفتم تهديد شده ام و پسر جواني به من گفته كاري مي كنم تا آخر عمرت بسوزي. اما ماموران كاري نكردند و گفتند تا زماني كه جرمي اتفاق نيفتد نمي توانند وارد ماجرا شوند.
قاضي؛ پس از آن هم باز تهديد شدي؟
آمنه؛بعد از آن روز ديگر مجيد را نديدم، همكارانم هم او را نديده بودند. فكر كردم حرفم را باور كرده و ديگر به سراغم نمي آيد. روز حادثه كارم در شركت تمام شده بود و داشتم به خانه برمي گشتم. در پارك رسالت احساس كردم كسي مرا تعقيب مي كند، سرعتم را كم كردم تا فردي كه پشت سرم است رد شود، اما او جلو نيامد. من ايستادم، وقتي فرد تعقيب كننده جلو آمد ديدم او مجيد است. همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاد. پارچ قرمز رنگي در دستش بود. يك لحظه به چشمان من نگاه كرد و مايع داخل پارچ را به سمت من پاشيد.
قاضي؛ زماني كه اسيد به صورتت پاشيده شد، چه كردي؟
آمنه؛آن لحظه صورت دو خواهري كه سال ها پيش رويشان اسيد پاشيده شده بود در ذهنم متصور شد. با خودم گفتم خدايا اسيد چه بلايي سرم خواهد آورد.اسيد، فلز مدار چاپي را از بين مي برد و من به خاطر رشته تحصيلي ام اين مساله را مي دانستم. از آن لحظه به بعد هرگز نتوانستم ببينم، اما هيچ وقت نمي خواستم اين مساله را باور كنم. من نمي ديدم كه مردم اطرافم جمع شده اند. فقط فرياد مي زدم و كمك مي خواستم. مردي از داخل ماشينش برايم آب آورد. صورتم را با آب شستم بلافاصله مرا به بيمارستان رساند. جلوي در پياده كرد و زماني كه داشتم وارد بيمارستان مي شدم نگهبان مرا ديد و با خودش به مركز پرستاري برد. صورتم را چندين بار شستند. قطره هاي اسيد كه روي صورتم ريخته بود، روي دستم چكيد و دستانم را هم سوزاند.
قاضي؛ اقدامات لازم در بيمارستان برايت انجام شد؟
آمنه؛ در بيمارستان لبافي نژاد هركاري كه مي توانستند برايم انجام دادند. مدتي كه در بيمارستان ماندم يك روز به من گفتند بايد آماده شوي و به اتاق عمل بروي. پرسيدم براي چه. جوابي ندادند. پزشك معالجم بالاي سرم آمد و گفت؛ رضايتنامه عمل را امضا كن. گفتم مي خواهيد چه كنيد. نكند قصد تخليه چشم هايم را داريد. دكتر گريه كرد و رفت. من حاضر نشدم چشمم را تخليه كنند، چون معلوم نبود به لحاظ روحي بتوانم تحمل كنم يا نه. گفتم اگر قرار است چشمم از بين برود بگذاريد خودش از بين برود. به من گفتند ممكن است عفونت كند و به مغزت برسد، آن وقت جانت را از دست مي دهي. اگر من مي مردم خانواده ام شايد فقط يك سال غم سنگين مرگم را داشتند و بعد عادت مي كردند. اما حالا هر روز به من نگاه مي كنند و ذره ذره آب شدنم را مي بينند.
دفاعيات متهم
بعد از صحبت هاي آمنه و وكيل مدافعش نوبت به مجيد رسيد تا در برابر اتهام اسيدپاشي از خود دفاع كند.
قاضي؛ اتهام شما اسيدپاشي و از بين بردن دو چشم آمنه بهرامي و ايراد جراحت هاي متعدد به صورت او است، قبول داري؟
متهم؛ بله، قبول دارم. من به صورت آمنه اسيد پاشيدم.
قاضي؛ انگيزه ات از اين كار چه بود؟
متهم؛ آمنه از من خواستگاري كرد، من هم قبول كردم و بعد هم عاشق او شدم. اما بچه هاي دانشگاه حرف هاي نامربوطي در موردم زدند و آمنه پشيمان شد.
قاضي؛ حتي اگر گفته هايت را بپذيريم كارت توجيه نمي شود چون آمنه تحقيق كرده و متوجه شده بود نمي تواند با تو زندگي كند. تو حق نداشتي روي صورتش اسيد بپاشي.
متهم؛ مقصر خودش بود. من عاشق او شدم و ديگر نمي توانستم از او دل بكنم. من عاشق آمنه شده بودم. حرف شما منطقي است اما دل عاشق منطق متوجه نمي شود.
قاضي؛تو مي دانستي ميزان تخريب اسيد چقدر است، چرا مي خواستي صورت آمنه را نابود كني؟
متهم؛من دچار فشار روحي و رواني و ديوانه شده بودم. آمنه با رفتارش نشان مي داد مرا دوست دارد اما جواب رد مي داد.
قاضي؛از كجا اطمينان داشتي كه آمنه تو را دوست دارد؟
متهم؛هر بار مرا مي ديد، تپش قلب مي گرفت. موضوعات بي خودي را مطرح مي كرد تا با من صحبت كند. من هم فهميدم عاشقم شده است.
قاضي؛ از كجا متوجه تپش قلب آمنه مي شدي؟
متهم؛چشمانش نشان مي داد. شايد ديگران متوجه نمي شدند، اما من با تمام وجودم احساس مي كردم.
قاضي؛تهديد كرده بودي خودكشي مي كني، چرا تهديدت را عملي نكردي؟
متهم؛چند بار تصميم گرفتم آمپول هوا به خودم تزريق كنم اما نتوانستم، بعد تصميم گرفتم به صورت آ منه اسيد بپاشم تا نامزدش او را رها كند و من به آمنه برسم.
قاضي؛چرا تصميم نگرفتي اسيد را به صورت نامزد آمنه بپاشي و خود او را هدف گرفتي؟
متهم؛من نامزدش را نمي شناختم، اما با اين كارم آمنه را از نامزدش جدا مي كردم.
قاضي؛چه زماني تصميم گرفتي اسيدپاشي كني؟
متهم؛وقتي آمنه گفت ازدواج كرده او طوري حرف زد كه من مطمئن شدم واقعيت را مي گويد.
قاضي؛اتفاق هاي روز حادثه را تعريف كن.
متهم؛روزي كه آمنه گفت ازدواج كرده، به مغازه رفتم و تقاضاي اسيد كلريدريك كردم. مغازه دار گفت اين نوع اسيد جامد است و او ندارد. من اسيد مايع خواستم كه گفت فردا مي آورد. فردايش دوباره به مغازه رفتم و 400 سي سي اسيد خريدم. روز حادثه به نزديكي محل كار آمنه رفتم. مي دانستم چه ساعتي از شركت بيرون مي آيد. 10دقيقه منتظر شدم و بعد در فرصتي مناسب اسيد را به صورتش پاشيدم.
قاضي؛آيا حاضري با اين وضعيت با آمنه ازدواج كني؟
متهم؛بله حاضرم. من او را دوست دارم.
قاضي؛آمنه تقاضاي قصاص چشم كرده آيا حاضري به او ديه بپردازي؟
متهم؛من پولي ندارم كه ديه بپردازم. قصاص را قبول دارم به اين شرط كه هر دو ما را به اتاق عمل ببرند و چشم هايمان را تخليه كنند، از كجا معلوم بعد از كور شدن من راه درماني براي آمنه پيدا نشود و او دوباره بينايي اش را به دست نياورد؟
قاضي؛پزشكي قانوني و پزشكاني كه آمنه را در بارسلونا تحت درمان قرار دادند اعلام كردند آمنه به طور قطع بينايي اش را به دست نمي آورد و براي يافتن اين مساله رسيدگي به پرونده چهار سال طول كشيده است.
متهم؛من اين حرف ها را قبول ندارم، بايد چشم هر دو ما را تخليه كنند تا اثر قصاص روي چشمان من هم باقي بماند.
قاضي؛در اين چهار سال تلاش كردي كه رضايت بگيري؟
من تلاش كردم اما آمنه خودش را از من مخفي مي كند.
قاضي در اين هنگام عكس زماني كه آمنه سالم بود را به متهم نشان داد و گفت؛ اين چهره را با چهره يي كه آمنه حالا دارد مقايسه كن، آيا پشيمان نيستي؟
متهم؛ كاري كه كردم اشتباه بود، قبول دارم و پشيمان هستم. حالا هم كارم قابل جبران نيست. من نيتم خير بود هرچند عملم بد بود.
آخرين حرف هاي آمنه
سپس قاضي عزيزمحمدي يك بار ديگر آمنه را به جايگاه دعوت كرد و از او خواست تا اگر حرفي دارد بگويد.آمنه گفت؛ بگذاريد ماجراي تخليه شدن چشم راستم را برايتان توضيح دهم. وقتي پزشكان بيمارستان لبافي نژاد قطع اميد كردند به من گفتند هرچند در اسپانيا هم نمي توان كاري كرد اما براي اينكه بعدها پشيمان نشوم بهتر است به آنجا بروم. در اسپانيا پزشكان تمام تلاش شان را كردند. من مي توانستم با چشم راستم فقط سايه ها را ببينم، آنها چند بار مرا جراحي كردند، اما نتوانستند كاري بكنند. من از صحبت هايشان متوجه مي شدم كه اتفاق بدي در حال رخ دادن است اما هيچ وقت در اين باره بي پرده با من صحبت نمي كردند. يك روز صبح كه بيدار شدم احساس كردم چيزي شبيه كرم روي گونه هايم است.يادم آمد من كرم استفاده نكردم. چند لحظه بعد ريزش كرم قطع شد و من دستم را به سمت چشمم بردم و متوجه شدم كه هيچ چيز در پلكم نيست. خودم را به كلينيك رساندم. پزشكان گفتند ما مي دانستيم اين اتفاق خواهد افتاد اما به تو نگفتيم. اسيد تا پنج سال قدرت تخريب دارد و متاسفانه من روز به روز بدتر مي شوم. آمنه ادامه داد؛ اگر حتي ذره يي اميد بود من در بارسلونا مي ماندم. به من گفتند شبكيه چشمم به طور كامل از بين رفته است. هرچند پولي ندارم و خانواده ام هم به شدت در تنگنا هستند و آقاي خاتمي رئيس جمهور وقت 27 هزار يورو به من كمك كردند تا بتوانم در بارسلونا بمانم، اما حاضر نيستم از متهم ديه بگيرم. مردي كه هنوز هم به فكر نابودي من است و مي خواهد چشمانم تخليه شود چطور خود را عاشق معرفي مي كند. اين مرد اگر آزاد هم شود قصد جانم را مي كند.
هر روز از خداوند مي خواهم كاري كند كه من از خانواده ام جدا شوم و آنها اينقدر عذاب نكشند.
حكم قصاص
در پايان جلسه قاضي عزيزمحمدي يك بار ديگر متهم را به جايگاه دعوت كرد تا آخرين دفاعياتش را بگويد. او لايحه يي 18 صفحه يي به دادگاه ارائه داد كه عنوانش «اسيد پاش مجرم يا قرباني» بود و سپس گفت؛ اين روزنامه ها بودند كه جنجال كردند، من كار بدي نكردم. كارم بدتر از اسيدپاشي به صورت 15 دختر در افغانستان نيست كه اين طور پرونده ام را درشت كرده و هر روز با يك تيتر چاپ مي كنند. حالا جامعه زير بار قصاص چشمان من مي رود اما اگر آمنه اين كار را كرده بود طور ديگري با او برخورد مي شد.
با پايان يافتن جلسه دادگاه هيات سه نفره قضات (عزيزمحمدي، بومي و رحيمي ) وارد شور شدند و به اتفاق آرا، مجيد را به قصاص چشم پس از پرداخت تفاضل ديه محكوم كردند. اين جوان به پرداخت ديه در مورد ساير قسمت هاي آسيب ديده نيز محكوم شد.
January 6th, 2009 at 9:15 pm
کاملا با این صحبت ها موافقم. علی آقا، زندگی خودتون رو فقط نبینید. من زن های زیادی رو دیدم که به پای همسرانشون واقعا پیر شدن. می سوزن و می سازن. زنی که چند سال با همسرش همکاری کرده برای ادامه تحصیل و بعد برای بورسیه به استرالیا برن و مرد اونجا زن رو که چند سال صبوری کرده رها می کنه
و برای طلاق هزار و یک مشکل وجود داره
یا مردانی که عادت زدن دارن… فکر می کنم حق طلاق رو باید هر یک از طرفین داشته باشه. فرقی نمی کنه
حالا مسئله ی آزادی چهار ازدواج و چهل زن صیغه ای در قوانین اسلامی و مشکلاتش بماند
January 6th, 2009 at 9:17 pm
سرگذشت آمنه بهرامي نوا – صادره از تهران – متولد 7/7/1356- فوق ديپلم الكترونيك- دانشكده واحد اسلام شهر- آدرس محل زندگي خانواده- تهران- جنت آباد جنوبي كوچه نسترن يكم- ساختمان گل- پلاك 1 واحد25 – به شماره تلفن 44450416 – بدين گونه است كه
آمنه بعد از فارغ التحصيل شدن در رشته الكترونيك مشغول به كار مي شود، شايان ذكر است كه قبل از تحصيل هم مشغول به كار بوده است و همواره به خانواده كمك مي كرد. در سال 1383 از طريق تماس تلفني يكي از همكلاسي هايش متوجه شد كه يكي از بچه هاي سابق دانشگاه به او ابراز علاقه كرده و از وي خواستگاري كرده كه بعد از پرس و جو متوجه مي شود كه آن شخص 4 سال از خودش كوچكتر مي باشد و هيچ وجه مشتركي با هم ندارند و جواب رد مي دهد از همان موقع مزاحمت هاي تلفني شروع مي شود و حتي مادر آن شخص تلفني با آمنه صحبت مي كند كه او مجددا مي گويد نه و فرد ايده آل من با توجه به سن و اخلاقيات پسر ايشان نمي باشد، منتهي مدت ها اين فرد تلفني با التماس و تهديد مي خواست به خواسته اش برسد كه حتي يكبار تهديد كرده بود كه بلايي سر او مي آورد اگر جواب نه بگويد، كه البته آمنه سعي مي كرد توجه نكند و شايد با كم محلي دست از سرش بردارد كه بالاخره متأسفانه در 12 آبان 1383 مصادف با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان حادثه بسيار تلخي رخ داد در حالي كه آمنه عازم رفتن به خانه از محل كار مي شد در پارك روبروي بيمارستان رسالت واقع در زير پل سيد خندان به يكباره مورد حمله قرار گرفت و در يك لحظه آن پسر را ديد كه ظرفي در دست دارد و محلول محتوي آن ظرف را سريع به روي صورت او ريخت و پا به فرار گذاشته كه آمنه بعد از چند ثانيه دچار سوزش زياد و درد وحشتناكي مي شود كه با داد و فرياد، مردم به سوي آمنه و او را به بيمارستان رسالت رسانده صورت او را مي شويند ولي موفق به بازكردن چشم هايش نمي شوند و او را به بيمارستان مطهري منتقل مي كنند و بعد از ساعتي به بيمارستان لبافي نژاد. متأسفانه آسيب رسيده به چشم ها و صورت به قدري زياد است كه تاب و توان را از او گرفته و قادر به ديدن تصاوير به صورت واضح نبود و چندين بار چشم هايش را مورد عمل جراحي قرار مي دهند ولي موفقيتي حاصل نمي شود، پوست او هم كه بدتر. حدود 2 روز بعد آن پسر سنگدل دستگير مي شود ولي چه فايده؟ آمنه چند ماهي در بيمارستان بستري مي شود پزشكان عزم جزم مي كنند تا بتوانند كمكي به او بكنند ولي آسيب اسيد روز به روز بر چشم او تأثيرات بدي مي گذاشت به طوري كه تمام كره ي چشم و رگ هايش را كوچك كرده و از ميان برده بود كه بعد از چند ماه مرخص مي شود و از نظر ديدن قطع اميد مي كنند پوست او هم كه روز به روز عمق سوختگي اش بيشتر مي شود. در اين مدت هركس هر كمكي از او بر مي آمد براي وي انجام مي داد بالاخره بعد از چندين ماه مرخص شد و به خانه آمد ولي با چشم هاي بسته كه درد و سوزش زيادي داشت و صورت و دستي سوخته
دكترها گفتند در ايران براي چشم او كاري نمي شود كرد و در كشور
اسپانيا شهر بارسلونا كه در زمينه ي چشم تخصص زيادي دارند شايد بتوان كاري كرد. و هزينه رفتن به آنجا مشكل ساز بود، خانواده آمنه چند ماه كوشش فراوان كردند و در اواخر سال 83 خواهر آمنه توانست مجوز خروج آمنه از كشور و پول بليط رفت به آن جا را از وزارت بهداشت تهيه كند.
مقداري هم اطرافيان پول فراهم كردند و در فروردين 84 آمنه به همراه خواهرش راهي كشور اسپانيا شدند پس از رسيدن به آنجا بعد از معاينات فراوان دكترهاي آمنه اعلام كردند كه اگر زودتر مي آمد ممكن بود زودتر به نتيجه برسند و الان زمان زيادي بايد صرف شود. چشم چپ وي كه در ايران مي خواستند تخليه كنند و هنوز هم بخيه شده بود را گفتند به علت اينكه كره ي چشم كوچك شده فعلا دست نمي زنند. و چند هفته بعد چشم راست او را عمل كردند ولي گفتند فعلا بايد بسته باشد در چند ماه چون آمنه پلك نداشت و تمام پلك او سوخته بود چندين عمل جراحي روي او انجام شد كه از بدنش پوست مي گرفتند و بر چشم او پيوند مي زدند كه پلك درست شود. دوبار ديگر هم چشم راست را عمل كردند بعد از يكسال حدود 35% بينايي خيلي ضعيف حاصل شد ولي به علت هزينه ي بالا عمل ها كه آمنه توان پرداخت پول هاي آنان را نداشت و دائم به آنها بدهكار مي شد و هزينه داروهاي چشم بسيار بالا بود كه تا پولي تهيه مي شد براي آن زمان دير مي شد و همزمان بنيه ي جسماني اش را بر اثر اين عمل ها و تزريق داروهاي مسكن تحمل درد از دست داده بود. بر روي چشم او اثر خوبي نمي گذاشت من خودم هر وقت با او صحبت مي كردم از درد مي ناليد و ديگر توان تحمل نداشت ولي هميشه از خدا مي خواست كه به او توان بدهد.
با همان 35% بينايي انگار دنيا را به او داده بودند. بعد از مدتي چون هزينه ها بالا و تغذيه هم نامناسب بود و روحيه وي خراب دوباره فشار چشم او بالا رفت و بينايي يه صفر رسيد و دكترها به او تأكيد كردند كه بايد استراحت مطلق داشته باشد و روحيه اش را بالا ببرد و دائم تحت نظر دكترها باشد اما مگر مي شود با اين همه درد در تنهايي و نديدن روحيه اي را حفظ كرد حدود يكسال ديگر سپري شد و دوبار ديگر چشم هاي او را عمل كردند و چندين بار تا مرز نور ديدن پيش رفت و حدود چند ماه پيش پوست صورت او را عمل كردند و سلولهاي بنيادي را تزريق كردند تا پوست زيرين ترميم شود. كه البته تا 3 نوبت ديگر مي بايست پوست وي عمل شود. و در مورد چشم ها تا 3 سال ديگر تاريخ دادند كه زمان مي برد تا نتيجه اي حاصل شود. و الان در حال حاضر آمنه در پانسيوني دانشجويي در شهر بارسلونا به سر مي برد كه به او مهلت دادند كه بايد هرچه سريعتر آن جا را تخليه كند.
البته مردم شهر آنجا ديگر او را مي شناسند و تا الان نسبت به او كمك هاي زيادي كردند تا الان ياري خداوند و كمك هاي مردم ايران و اسپانيا او را ياري كرده و تا الان دوام آورده است. در حدود يك ماه ديگر عمل جراحي ديگري روي پوستش دارد در مورد چشم هايش هم همين طور الان به سختي روزگار مي گذراند بدون ديدن در تاريكي مطلق با درد زندگي مي كند او هنوز كه هنوز دردهاي فراواني دارد بر اثر خوردن داروهاي مسكن قوي در اين 3 سال معده اي او هم ناراحتي پيدا كرده و تحت مداوا مي باشد هزينه ها در آن جا بسيار بالاست او مي بايست داروهاي چشم خود را به موقع تهيه كند ولي به خاطر نبود پول به موقع گاهي آنقدر دير مي شود كه دوباره بر مي گردد سرجاي اول و همان دردها. او با صرفه جويي روزي يك وعده غذا مي خورد تا دچار بي پولي نگردد ولي آنقدر داروها گران است كه راه به جاي نمي برد در اين جا اين سوال مطرح كه آن جوان با ندانم كاري خودش چه بلاي وحشتناكي را بر سر آمنه و خانواده اش آورده است. مادر آمنه 3 سال است كه عملا زندگي اش فلج شده او نان آور خانواده است كه به سختي روزگار مي گذراند و در غم فرزندش و درد و رنج او زحمت هاي فراواني كشيده و به هر كجا كه مي شده و مي توانسته سر زده است ولي آن قدر گرفتار و بدبخت بيچاره زياد است كه در اين مملكت كه به هركس كه برسي تعدادي ديگر مي مانند خدا بايد ياري كند همه چيز در دست اوست در اين جا با تشكر از تمام كساني كه در اين مدت به آمنه كمك كرده اند و او را ياري داده اند شايان ذكر مي باشد كه او الان در وضعيت بدي به سر مي برد و نيازمند كمك و ياري مي باشد تمام سعي و تلاش او اين است كه بعد از تحمل اين همه درد و رنج بتواند حداقل بينايي يك چشم به او برگردد و اين مستلزم اين است كه از نظر مالي هم دستش باز باشد از تمام كساني كه توان كمك به او را دارند استدعا مي نمايد كه او را ياري دهند تا بتواند به مقصود خود برسد واقعا خيلي سخت است به اين شكل زندگي كردن كه بدون هيچ گناهي به دست شخصي سنگدل نعمت سلامتي و ديدن از آدم گرفته شود و جواني آدمي در درد و رنج و غصه و افسوس سپري گردد. و اي كاش كه قانوني تصويب مي شد كه مي توانست به كل جلوي اين قسم جنايات را مي گرفت كه اين طور با زندگي كسي به راحتي بازي نكنند و در اين طور مواقع خداوند متعال همه ي انسان ها را مورد آزمايش قرار مي دهد كه نظاره گر اعمال ماست كه بايد به مدد و ياري همنوعان خود بشتابيم تا از اين آزمون سربلند بيرون بياييم چرا كه هركس در اين دنيا دست ياري به سوي هم نوع خود دراز كند خداوند او را قرين رحمت خود قرار مي دهد. با آرزوي سلامتي براي كساني كه از اين موضوع مطلع مي گردند اميدوارم كه هيچ انساني محتاج و نيازمند كسي نباشد و در سلامتي به سر ببرد و الان آمنه نيازمند ياري شما عزيزان است. او را دريابيد خداوند نگهدارتان باشد.
January 7th, 2009 at 6:45 am
اول باید بگویم..واقعا به چنین اسطوره ای که اینقدر دقیق و مهربان است افتخار میکنیم…………
اما علی عزیز همه مشکل زن چایی اوردن و کار خانه نیست ..عزیزم اگر خانم شما را با مهریه تهدید میکند پس با من بمان تا برایت بگویم چه او را تهدید میکند
..1- اگر خدای نا کرده شما بر اثر حادثه ای فوت کنید او حتی اگر 50 سال با شما زندگی کرده باشد..فقط همین مهریه و 8/1 به او تعلق میگیرد…. و میشود او را بیرون انداخت…………2- اگر مردش دچار اعتیاد شود ..دست بزن داشته باشد…باید انقدر بدود تا پاهایش تاول بزند تا بگویند برو عزیزم بساز پیر که شدی بیا طلاق میدهیمت…..3- اگر از شما بچه داشته باشد قانون با بیرحمی تمام فرزندش را از او میگیرد ..دختر 7 ساله و پسر 3 ساله و مادر میتواند هفته ای یکبار او را ببیند..مگر اینکه بگوید مهرم حلال بچه مال من..4- مرد اگر ازدواج مجدد کند مخصوصا نوع صیقه مخصوصا با قوانین اخیر که دیگر زن باید بماند و کنیزکی باشد… ولی اگر سر گوش زن جنبید سنگسار میشود….. 5-حق جای مسکن با شوهرش است اجازه زن برای کار باید با اجازه شوهر باشد..
عزیز من شما اینهمه قانون ضر زن را ندید میگیرید و میگویید اخ اخ زنها چه سئ استفاده ای از این قانون میکنند.. اینهمه قانون پشت مرد است برای چزوندن زنها….
………………..
مهریه بالا خوشبختی نمیاورد ..ولی میتواند فقط وسیله ای برای انتقام در اینده باشد…. این عیب قانون و فرهنگ ماست…. زن با مرد برابر است…حق طلاق با هر دوست..دارایی ها بعد از سالها زندگی مشترک باید نصف شود…
مرد خیانت کرد باید از زندگی زن حذف شود…اعتیاد داشت حذف شود دست بزن داشت حذف شود و بالعکس..بچه مال زن است بچه بدون مادر نمیتواند باشد… ولی زن باید کار کند……… علی عزیز من خودم شاغلم و هم خانه دار… ولی زمانی که در خانه ام ارزو میکنم کاش سر کار بودم تا اینهمه کار زیاد و سخت نمیکردم.اری غذا پختن که برای شما کاری ندارد…. شستشوی ظرف..یک ثانیه ای انجام میدهید…تمیز کردن خانه..تغذیه بچه..اموزش ..بردنش به مهد… شستشوی لباس با ماشین و پهن کردن..کاری ند ارد………..دوست عزیز من کارم فنی است ولی ارزو میکنم همیشه سر کار باشم تا زمان بازگشتم غذای گرم بخورم.. جلوی تی وی لم بدهم ..سفارش چای دهم…و کمی از سختی کارم بگویم
خدا را شکر مرد من مانند شما نیست هم از نظر مالی هم کاری حمایتم میکند
ولی
من زن ایرانی اهل خود ویرانی اینه دغ کرده بس که هقهق کرده
مثل یک کوه یخ میچکم در مطبخ
ای مردم مردم باز هم سر خوردم مردم از مرد بد نامردم
اری که قدر دان هیچ محبتی نیستند بعضیشان…
January 7th, 2009 at 9:39 pm
Dear googoosh.com/blog
I dried to use countact
because there is no email address for this website
but I’m not sure if it is sent.
it doesn’t show any sign of been sent.
how can we email googoosh.com/blog? .
January 9th, 2011 at 9:28 pm
In matn ro vaghti khondam khili narahat shodam yade khaterate bade zendegim oftadam.
mehreye hich dardiyo baraye jameeye ma dava nemikone ,agar yek mard nakhahad ke hamsarash ra talagh bedahad az daste hich kas kari sakhteh nist va khanevadeye dokhtar hazeran andazeye mehriye kharj konan ke 2 ya 3 sal aab shodane bachashono nabinand .
behtarin ravesh baraye in kar gereftane vekalat nameye mahzarist .
ama in vasat na mardha moghaseran na zanha balke ghanone ma assasan moshkel dare ,az ghadim goftan vasate dava halva kheyr nemikonan va mardo zan vaghty mikhan joda shan deleshon mikhad be tarafe moghabel zarbe bezanand va ghanone ma in ejazaro be mard ha mide ke ba ghodrati ke beheshon mide ba batarin halat yek zan ra be bazi begirand ,
hame jaye donia talagho moshkel hast .ama be nazare man bozorgtarin moshkele ma entekhabe hamsaremon hast che zan bashim che mard .aksaran ba mokhalefate pedar madar ezdevaj mikonim ,khod sarane va kor korane karharo anjam midahim.ghabl az ezdevaj har 2 taraf age beham began roye yek dast rah boro rah miravand ama bad az ezdevaj digar na.va moteasefane sene ezdevaj dobare dar iran darad paen miayad va mamolan bad dar modat ashnay kotahe va agar modate ashnay ziad bashad mamolan dor az cheshme pedar madar ast va mamolan dokhtarha say mikonan irade tarafe moghabel ra az cheshme pedar madar penhan konand.va bad az ezdevaj be hazaran moshkel mikhorand .va kamtar az 1 sal bayad pelehaye dadgah ra bala va paen beravand.
pishnahad mikonam ke khanoom ha mehriye ra faramosh konid va behtarin ravesh haghe talagh ast.