ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
………….. ………….
امروز روز اول دی ماه است
من با فروغ شب یلدا را جشن گرفته ایم . او تنها مهمان شب یلدای من است ، انار هم هست ، هندوانه، شب چره….. تا صبحدم!
کتاب را میبندم…
از پنجره به باغچه نگاه میکنم، همه جا سپید است زمین و آسمان
سرو زیبا و مغرور باغچه من چه بی صدا تاب میآورد سنگینی برف را بر قامتش و سکوت سرد زمستان را
سپیدی برف مرا خیره میکند…….. به آنجا…….. لا به لای برف ها گم میشوم ….و بی صدا تاب میآورم این سنگینی سکوت را
و در آرزوی تابش خورشید ، گرمی آفتاب …..آب شدن …….جاری شدن
بی صدا…. من سکوت را تاب میآورم یلدای ۱۳۶۷
و امشب یلدایی دیگر… باز هم جشن من و فروغ و باغچهای مهتابی
کتاب را باز میکنم
و گوشه ای از آن مینویسم: ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد
ایمان بیاوریم به آواز پرنده خورشید در راه است…